حاج ملا هادي السبزواري
283
شرح مثنوى
دافعهاند ، كه اينها همه در تشعيل نار طبيعت و شهوت و غضب مؤثرند . پس مراد آن است كه جوشش كرد و به همهء قوا متوجه انقهار او شد . و بايد به باء موحده خوانده شود . و اينها - در داخل تن - مانند ملايكهء غلاظِ شدادند ، در خارج . و فى الحديث « يَدُ الله مَعَ الجَماعَةِ وَقُدرَتُه نافِذَةٌ » ( 1 ) . ( ( 714 ) ) آن بگو اى گيج كه مىدانيش * مىندانم مىندانم درمكش ن 1078 11 - ك 363 15 آن بگو اى گيج : در حقيقت سلب ما بحذايى و مصداق ذاتى ندارد . پس نه خود كمال است و نه معرفت آن . بلى سلب نقص و نفى محدوديت ، كمال است . ولى آن سلبِ سلب است و ثبوت است و وجود . پس درشتى آن ترك درست است . كه از دارايى بگو ، نه از ندارى و نادارى چه طربى دارد . و معرفت سلوب ، چون از براى عقول منزّهه آسانتر است ، اين است كه در ميدان سلوب جولانها مىكنند ، و صفات سلبى را اهتمام دارند . ولى تحقيقِ آن را هم كه سلب حدّ و نقص است ، نمىرسند . و در شرح دفاتر سابقه - گويا - تحقيق گذشت و مجملى آن است كه چون گويى حق - تعالى - جوهر نيست ، جوهر موجود قائم بالذّات است ، وجود را از حق سلب نمىكنى . كه حق و حقيقت وجود اوست . و همچنين قيام بالذّات را ازو سلب نمىكنى كه اوست قائم و قيّوم . بلكه سلب مىكنى حدّ آن وجود را . و حدّ عدم است . و عدم عدم وجود است . و چون گويى حق مركَّب نيست ، وجود آن شىء مركَّب را سلب نمىكنى ، كه سنخ وجود را داراست . ( ( 715 ) ) من بپرسم كز كجايى هى مرى * تو بگويى نه ز بلخم نه هرى ن 1078 12 - ك 363 16 نه ز بلخم : يا معرفت انسان اين است كه نه سنگ است و نه كلوخ و نه آسمان و نه ريسمان ، و مثل اينها . بخلاف اثبات ، كه جسمى است نامى متحرك بالاراده حسّاس ناطق ، خاصه معرفت خواص به آن . نه بقول و نه پنير و نه بصل نه ز شير و نه ز شكر نه عسل ن ندارد - ك 363 18 بقول : جمع بقل ، سبزى . بصل : پياز .
--> ( 1 ) منبع يافت نشد . .